top of page
Untitled design-9.png

سنگ‌های آدم نما

  • Sara
  • Mar 25
  • 5 min read

عنوان داستان: سنگ های آدم نما

نویسنده| سیدامان انوری

شماره نشر| ۲

تاریخ نشر| ۲۵.۰۳.۲۰۲۵



رجب علی در کنج اتاق اش دراز کشیده بود، که ناگهان پدرش از بیرون صدا زد « رجب! رجب! توره میگم! یک ماه شده که جوی او ره پاک نکدی؛ پر از اشغال شده »

رجب به سختی از جای اش بلند شد و بیل را به شانه انداخته به سمت جوی آب روانه شد. نزدیک ظهر بود، آفتاب گرم و ملایم تبدیل به آفتاب سوزان میشد، شاپرک ها در چمن روبروی حویلی شان بر بوته های گل های زرد وحشی این سو و آن سو می پریدند. آنسوتر صدای غیژ غیژ گنجشک ها فضای آرام قریه را بهم میزد. رجب چشمان اش را مالیده با خود گفت:« ای چه حال و روز اس که مه دارم بچای مردم وخت ایران رسیدند، ترکیه رفتن عین اروپا رفتن! مره سیکو باید روز تا شو اینجه جان بکنم، جوی پاک کنم، هیزم بیاروم و قلبه کنم، ای هم شد روزگار ». رجب همچنان که جوی را پاک میکرد حسرت زندگی دوستانش در سویس و آلمان را میخورد. شانزده ساله بود که پدرش از او خواسته بود که با دختر کاکای اش صدف نامزد شود اما رجب این درخواست را رد کرده بود، سال بعد هم باید امتحان کانکور میداد و اگر بخت یار میشد راهی یکی از پوهنتون های دولتی میشد در غیر صورت به زور هم که میشد پدرش به او زن می‌گرفت و به گفته خودشان پای اش را می بست.

 

قریه ای که رجب و فامیل اش در آن زندگی میکرد؛ قریه خوش آب و هوا، سرسبز و پر از جنگل بود، رجب به زندگی دهاتی عادت کرده بود او بارها دلش خواسته بود که قاچاقی ایران برود اما به محض دور شدن از کابل به یاد دوغ، قیماق و پنیر که مادر برای اش آماده می کرد می‌افتاد و دوباره برمیگشت و به پدرش می گفت «کت رفیقا یک چکر زدیم». آنها در این زندگی دهاتی تنها نبودند بیست تا گوسفند همراه با یک قوچ سفید، یک نره خر و یک سگ سیاه همه دار و ندار پدر رجب علی را تشکیل می داد. رجب هم به مکتب می‌رفت و با پدرش در کارها کمک میکرد و زمستان ها را با یخمالک و برف پاکی می گذراندند. در یکی از روزهای فصل بهار رجب علی گوسفندان را به چرا برد، از تصادف آنروز پسر کاکای اش احسان نیز به خانه آنها مهمان بود، رجب تمام روز را در دل کوه ها توله می‌نواخت و فکرش از چراندن گوسفندان کنده شده بود، شب هنگام موقع که گوسفندان را به خانه آورد پدرش تک تک آنها را شمرد و بعد با عصبانیت فریاد کشید: « رجب تو آدم نمیشی! بازم خو قوچ سفید گم شده! فکرت کجاس او اولاد آدم ؟ »

 

رجب که رنگ اش پریده بود بین سخنان پدر پرید و گفت « از قصد خو گم نکدیم حتماً از رمه پس مانده حالی کت احسان میروم پیدایش میکنم »

پدر که هنوز خشم اش فرو کش نکرده بود دوباره چیغ کشید « رجب توره به قرآن آدم شو بچای مردم ره ببین چه کارا که نمیکنه تو خو میفامی تمام دارای ما امی چند تا گوسفند اس دیگه خو خاک سیاه ام نداریم کاش مه مثل شیخ برات و سید نادر واری پیسه دار بودم اووخت خیر بود ده دانه گم میکدی چیزی بریت نمی گفتم ».

 

رجب همینجا دل اش خواست خودش را خالی کند و با صدای لرزان چیغ زد « شیخ برات و سید نادر اگه پیسه دارن از خیرات سر بچای شان اس که از آلمان پیسه روان میکنن، قاسم و سید محمد ده ساله ام نبود که پدرای شان اونا ره قاچاقی آلمان روان کردن، مه چقدر بریت عذر کدوم که مره ام بان بروم تو نماندی که از دین میگردی ! خود کده ره نه درد اس و نه درمان »

پدر که کنترول اش را از دست داده بود دوباره چیغ زد « تو امشو قوچ ره پیدا کو صبایش هر بدی که میکنی کو؛ چار  طرف ات قبله، گم شو هر جای که میری بی پدر!»

 

در این گیرو دار احسان مداخله کرده گفت « خیر اس کاکا جان یک قوچ اس صدقه سرتان مه و رجب همیالی میریم دستی پیدایش میکنیم

رجب! بیخی که بریم»

احسان و رجب با چراغ دستی های شان از خانه به دنبال قوچ گمشده برآمدند، شب مهتابی بود و ستاره ها به هر سو سو سو می‌زدند. رجب با لحن نسبتاً امیدوار گفت «میفاموم کجا رفته، نزدیک همی کوه سرخ اس، امونجه مانده، بیست دقیقه بعد میرسیم، تو خو نمیترسی بچی کاکا ؟»

این را گفت و هردو قهقهه خندیدند.

 

آنها از قریه دور شدند گاهی لازم میشد چراغ های دستی شان را روشن کنند نور چراغ دستی در گوشه و کنار آنها سایه های عجیب و غریب گاهی وحشتناک ترسیم میکردند. بعد چند دقیقه قدم زدن رجب ایستاد و به احسان گفت « ایره سیکو بچی کاکا ایرقم سنگ دیدی خوب سیلش کو ببی چیرقم نقش و نگار داره رویش؟ عین قیافه آدم واری اس ما بریش سنگ های آدم نما میگیم »

 

احسان تکه ای از آن سنگ ها را برداشت و با تعجب گفت« والله راس میگی بچیش عین قیافه کریم خان سرمعلم مکتب ما واری اس » دوباره قهقه خندیدند و به راه افتیدند؛ رجب و احسان به کوه بزرگی در بالای یک تپه رسیدند رجب دستها را به کمرش حلقه زد و با خوشحالی گفت « صدای زاغ ها ره شنیدی؟!  زاغ ها راز دار نیستند هیچوقت گپه ده دل نگاه نمیکنن!»

احسان با تمسخر پرسید« چطو »

رجب ادامه داد « اینمی  که قاغ قاغ میکنن حتماً میخاین ماره خبر کنن که قوچ ده پشت همی کوه اس هله زود شو که بریم »

احسان قیط قیط خنده کرده و هردو به سمت کوه دویدند.


صبح زود آفتاب بر شاخ آسمان خراش های منهتن تابید، شهر دوباره از قبل پر  از جنب و جوش شد، دیری نپایید که رجب با صدای بلند گوی تبلیغاتی شرکت " گلوبل ترانسپورت" از خواب بیدار شد او خود را در نیویارک یافت؛ زیباترین شهر آمریکا! بغض سنگین گلوی اش را چون ریسمان که به گردن متهم به اعدام  آویخته می شود فشرد. آری او همه این اتفاقات را خواب دیده بود خواب که به درازی سفر زمان بود. رجب دوسال قبل از طریق برنامه گرین کارت (لاتری)  به آمریکا آمده بود او در اتاق کرای در حومه منهتن زندگی می کرد. همین دیروز با صاحب کار سیاه پوست اش که معاش اش را نمی‌داد دعوا کرده بود و آن سیاه پوست رجب را به حدی لت و کوب کرده بود که پولیس به سختی توانست او را نجات دهد. او به یاد روزهای افتاد که با پدرش بر سر خارج رفتن دایم جنجال میکرد، همه اعضای فامیل او اینک پراکنده شده بودند و آن قریه زیبا و آن خانه کودکی او خالی از سکنه شده بود. در حالی که اشک های اش را پاک میکرد با خود گفت « مه خوحالی نیستم، که جوی او ره پاک کنه، آغایم بیچاره  از قلبه کدن بیایه که بریش چای دم کنه، توله برنجی مه ام که گم شد. سنگ های آدم نما چه حال دارند مچم...»

--------


بنگاه انتشاراتی فراز با هدف رشد و پیشرفت نویسندگان جوان، آثار و متون کوتاه آن‌ها را منتشر می‌کند. از شما دعوت می‌کنیم تا آثار و اشعار خود را برای نشر در وب‌سایت‌مان به ایمیل ما ارسال کنید.

لطفاً نظرات و نوشته‌های خود را در پایین هر پست با ما به اشتراک بگذارید. برای حمایت از کار ما، پست‌ها را مطالعه کرده و با دوستان خود به اشتراک بگذارید. همچنین می‌توانید ما را در شبکه‌های اجتماعی تگ کنید تا بیشتر دیده شویم و نویسندگان جوان بیشتری را معرفی کنیم.

برای ارسال آثار و کسب اطلاعات بیشتر، به وب‌سایت ما مراجعه کرده و یا با ما از طریق ایمیل زیر در ارتباط باشید:

وب‌سایت: www.faraaz.no و www.faraaaz.com






Comments

Rated 0 out of 5 stars.
No ratings yet

Add a rating

Partners

انتشارات برگ.png
Exile Music.png

© 2024 - 2025 by Faraaaz.com

  • Facebook
  • X
  • Instagram
bottom of page